![]() |
![]() |
|
![]() ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین پیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شد ست رای تو این نیز بگذرد
گر هست بیگناه دل زار مستمند
در محنت و بلای تو این نیز بگذرد
وصل تو کی بود نظر دلگشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد
گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو این نیز بگذرد
بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد
گر سرکسی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در سرای تو این نیز بگذرد
سنایی غزنوی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:42 توسط unknow |
|
|
پشت كاجستان٬ برف. برف٬ يک دسته كلاغ جاده يعنی غربت باد٬ آواز٬ مسافر٬ و كمی ميل به خواب شاخ پيچک٬ و رسيدن٬ و حياط. من٬ و دلتنگ٬ و اين شيشهٔ خيس. می نويسم٬ و فضا. می نويسم٬ و دو ديوار٬ و چندين گنجشک. يک نفر دلتنگ است. يک نفر می بافد. يک نفر می شمرد. يک نفر می خواند. زندگی يعنی: یک سار پريد. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها كم نيست: مثلا اين خورشيد٬ كودك پس فردا٬ كفتر آن هفته يک نفر ديشب مرد و هنوز٬ نان گندم خوب است. و هنوز٬ آب می ريزد پايين٬ اسب ها می نوشند. قطره ها در جريان٬ برف بر دوش سكوت و زمان روی ستون فقرات گل ياس.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 22:42 توسط unknow |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:36 توسط unknow |
|
|
صدای گام های گریه می آید دوباره آمدی کنار پنجره، شعری نوشتی و رفتی این بار صدای قدم های تو را از پس پرده گاه گناه و گریه شنیدم حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس کدام شاعر غزلپوش شبانه، عشق را در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت اما تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی همیشه از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم می گفتی هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را باور نکردی! گل من هیچ وقت خدا شعر: یغما گلرویی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:14 توسط unknow |
|
|
چندین هزار قرن
از سر گذشت "عالم" و "آدم" گذشته است
وین کهنه آسیای گرانسنگ آسمان
-بی اعتنا به ناله ی قربانیان خویش-
آسوده گشته است
در طول قرن ها
فریاد دردناک اسیران خسته جان
بر می شد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب
یا از میان غرفه ی سیمین ماهتاب
آید برون سری
اما...
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری
در پیش چشم خسته ی
زندانیان خاک
غیر از غبار آبی آسمان نبود
در پشت این غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگانی انسان دری نداشت
هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود!
تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت
همواره باز بود!
دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود!
در پیش پای او
در آن سیاه چال
پر ها گسسته بود و قفس ها شکسته بود!
امروز این اسیر
انسان رنجدیده و محکوم قرن ها
از ژرف این غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است!
انگشت بر دریچه خورشید سوده است!
تاج از سر فضا و زمان در ربوده است!
تا واکند دری به جهان های دیگری.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:23 توسط unknow |
|
|
امروز یه فال حافظ گرفتم، نمی گم خیلی به فال حافظ معتقدم اما خوب گاهی واسه اینکه می خوای هرجوری هست کسی رو پیدا کنی که بهت نوید روزهای خوش رو بده فال می گیرم. ولی همیشه سعی می کنم غزلهاش رو بخونم چون زیبا هستن و جادویی... هزار شکر که دیدم و به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز غمِ حبیب نهان به ز جستجوی رقیب که نیست سینهٴ ارباب کینه محرم راز اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنی است من آن نیم که ازین عشقبازی آیم باز چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیَم غماز چه فتنه بود که مشاطهٴ قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمهٴ ناز بدین سپاس که مجلس منور است به تو گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز غرض کرشمهٴ حسن است ورنه حاجت نیست جمالِ دولتِ محمود را به زلفِ ایاز غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقام که حافظ بر آورد آواز سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم تقریبا همه ی انرژیم صرف این کار می شه و تصمیم دارم درسم رو ادامه بدم . کنکور کارشناسی نا پیوسته نزدیکه، چیزی بهش نمونده باید تند تند همه ی درس ها رو بخونم و تست بزنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط unknow |
|
|
بقیه خواستن و من هیچ حرفی نزدم، شاید چون فکر نمی کردم دروغ باشه یا یه خیال ساده، شاید چون فکر کردم لابد اونها از چیزی مطمئن هستند که اینجوری راحت و ساده و مطمئن درباره موضوع به این مهمی حرف می زنن و من ساده تر از همه خیلی راحت باور کردمو حتی یک لحظه با خودم فکر نکردم این حرفها درسته یا نه؟! شاید بگی : الانم چیزی نشده، ما به هم تعهدی ندادیم، فقط یه حرف ساده که بین بزرگتر ها رد و بدل شده و این هیچ تعهدی رو برای هیچ کدوم بوجود نمی آره. درسته! درسته. من که یه بچه نبودم،مثلاً 19 سالم بود، دانشگاه می رفتم، یه عالمه داستان و مجله و کتاب خونده بودم اما وقتی خودم درگیر همچین موضوعی شدم مثل دختر های 13 ساله احساساتی شدم و باور کردم و به هیچ کس حرفی نزدم چون فکر می کردم لازم نیست! و حالا که می خوام حرف بزنم و بگم این چند ماه برای من چه جوری گذشته، هیچ کسی رو پیدا نمی کنم! می ترسم، می ترسم از اینکه بگن هیچ تعهدی نبوده،از اینکه بگن مشکل خود تو بودی ، زود باور و ساده ،حتی می ترسم به خود تو بگم! اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که یه روز بی خبر از همه جا و همه چیز وقتی میام و وبلاگت رو می بینم همه آینده ام و برنامه هام از بین میره. خیلی دیر متوجه همه چیز شدم، تعجب می کنم، چقدر ساده بودم! اون همه مدت داشتم یه اسم دیگه رو می دیدم اما باور نمی کردم ،اونقدر بهت اطمینان داشتم که نمی تونستم باور کنم. و حالا تو بی خبر از همه جا داری درستو می خونی، با دوستات خوش می گذرونی ، واسه آینده ات برنامه ریزی می کنی و من فقط به چند ماه پیش فکر می کنم ... مثل خیلی از آدم هایی که این موقعیت رو تجربه کردن ، نمی گم هیچ وقت نمی بخشمت،نمی گم امیدوارم همین حس رو روزی تو هم تجربه کنی، چون فکر می کنم تو هیچ وقت از این ماجراها با خبر نبودی،(حداقل اینجوری یکم خودمو توجیح می کنم)، اما اینو می گم:امیدوارم هیچ وقت، هیچ کس، هیچ آدم دیگه ای رو بیخودی امیدوار نکنه، چون گاهی این امیدوار بودن باعث می شه یه نفر آینده اش رو روی اون بسازه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:25 توسط unknow |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هیچی ندارم که بگم!
گاهی ناشناس بودن بهت کمک زیادی می کنه... |
| پیوندهای روزانه |
|
Tagged.com My yahoo 360 Me.com Villagehub.com آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
هذیان در بیداری عشق را خنک بنوشید! ..: محشر :.. دانلود موزیک نغمه درد شاهزاده عاصی جفنگ نامه خاطرات من و دانشگاه (میکی) سالهای پشت دیوار قصر پاییزی دختر برفی سخنی با تو هری پاتر و بهبهان |
|
RSS
|